حكيم زجاجى
481
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بدانجا كه مى برفروزد چراغ * بسوزد چو شمع درخشان دماغ به مستى نشايد جهان داشتن * جهان را به دانش توان داشتن به نزد خدا مردم پاك شد * بسا تن كزاين آب در خاك شد از اين آب دست اى برادر بشوى * به ترك مى و مىپرستى بگوى 490 چو جرعه مريز اى پسر خون خويش * نگهدار اين طبع موزون خويش به باده منه خرمن جان بهباد * كه بيشاز دمى كس به مى نيست شاد ز دست امين ملك بربود مى * پريشانى آورد در كار وى از او عقل و اقبال بستد شراب * وز اين جايگه غرق شد اندر آب مى و همنشين بدش كرد پست * چه كار آيد اى دوست ، از مرد مست 495 بدين گفتهها دوست دارد كسى * كه دانا بود ، هوش دارد بسى به نادان بر اين قصه هرگز مخوان * كه او را بود دل به پير و جوان كسى را كه مختل بود عقلوهوش * ندارد به گفتار گوينده گوش خردمند را پند شد سودمند * دل و جان ، تو در كار نادان مبند امين باده مىخورد و از روى جهل * برش كار مرد جهان جوى سهل 500 ز مأمون نمىكرد انديشه مير * مى ناب مىخورد بر بانگ زير ز مأمون دل فضل بد پرهراس * ورا گفته بد « 1 » مرد اخترشناس كه مأمون بگيرد جهان سربسر * امين زبيده شود پىسپر بيامد نكوهيده نزد امين * به دو گفت كاى شاه روى زمين به مأمون بر امروز ايمن مباش * كه او كرد راه خلاف تو فاش 505 تو را خلع كردست از روى كين * نهادست بر اسب رزم تو زين سپه جمع كن رزم او را بساز * از اين بيش نرد صبورى مباز به عيساى ماهان بفرماى زود * برآور به شد [ ت ] ز بدخواه دود ورا سوى رزم برادر فرست * به تيزى چو آب و چو آذر فرست چو از دست آيد كسى را شكست * بيندازد از دوش ناكام دست 510 برادر بود همسر دست راست * چو شد دشمنت ، مهربانى چراست
--> ( 1 ) بود